برايم کـــف زدند
در آغوشـم گرفتند
تاييد و تشويقـــم کردند که آخر فراموشت کـردم
ديگر تا ابد بر لـبانم لبخندی تَصنـعی مهــمان است
امـا بيـنِ خودمـان باشد
،
هـنوز تنـها دلبــرکم تو هسـتی
برايم کـــف زدند
در آغوشـم گرفتند
تاييد و تشويقـــم کردند که آخر فراموشت کـردم
ديگر تا ابد بر لـبانم لبخندی تَصنـعی مهــمان است
امـا بيـنِ خودمـان باشد
،
هـنوز تنـها دلبــرکم تو هسـتی
خنده ام میگیرد..
وقتی پس از مدت ها بی خبری،
بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری،
میگویی دلم برایت تنگ است؛
یا مرا به بازی گرفته ای..!
یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی..!
دلتنگی ارزانی خودت..
لااقل بیا بگو که دیگر به دیدنم نمی آیی شاید اشکی نشست گوشه چشم هایی که به این “در” خشک شده اند.
شـايد اين جهـــان مكث قصـــه گویی باشد ميـــان ِ :
يكـــي بود ... ! يكـــي نبود ... !
دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست
شکسته باد ، آنکه دلش این چنین می خواست...........
شاید بعضی وقتها ، باید در اوج داتنگی ، دل کند.....!!!
ولی ....
بگذریم....
چه راحت است حرف زدن...........
تمام هروزم ...............
درد میکند..................
بی تو ..................!!!